عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:
"بايد ازت عكسبرداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شكستگي نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند.
گفت: "زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!"
پرستاري گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم! او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:
"اما من كه ميدانم او چه كسي است!"
من هرگز نمي بايستي تنها براي زنده ماندن، سگ سان دم تكان مي دادم.
ياغي ها ـ اگر تسليم شوند به مرگ نزديكترند. اينك، من تنها به تقليد گرگها سخن مي گويم. ديگر آن ياغي مغرور نيستم.
من "دوشيزه مكرمه" هستم، وقتي زنها روي سرم قند مي سايند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يك سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيدهام و احتمالا هيچ خوابي نمي بينم.
من "والده مكرمه" هستم، وقتي اعضاي هيئت مديره شركت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ ميكنند.
من "همسري مهربان و مادري فداكار" هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفادارياش ـ البته تا چهلم ـ آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس از چهارسال و دو ماه و سه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كند به من و دختر شش سالهام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهارسال پيش با كاميون قراضهاش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقتشان را بيهوده مي گذرانند.
من "مجيد" هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد ميايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من "ضعيفه" هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من "......" هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي كند و به غريبه مي گويد: "هفت....." دارد ـ خدا بركت بدهد. ـ
من "مامي هستم"، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي كند.
من "مادر" هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم ـ آن روز به يك مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نكرده بودم. ـ
من "زنيكه" هستم، وقتي مرد همسايه، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود.
من "ماماني" هستم، وقتي بچه هايم خرم مي كنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من "ننه" هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محكم مي كنم.
من "خدمتكار" هستم، وقتي نوه ام خجالت مي كشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم، به آنها مي گويد من خدمتكار پيرشان هستم.
من "يك كدبانوي تمام عيار" هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و كمربندش را روي شكم برآمده اش جا به جا مي كند.
من "بانو" هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف كند.
من در ماه اول عروسي ام: "خانم كوچولو، عروسك، ملوسك، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و..." هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه كتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، " سليطه" هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين كهن بوم و بر "دليله محتاله، نفس محيله مكاره، مار، ابليس،شجره مثمره، اثيري، لكاته و..." هستم.
دامادم به من "وروره جادو" مي گويد.
حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا مي زند.
من "مادر فولاد زره" هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا "كنيز" شما معرفي مي كند.
به راستي در اين ايران پهناور من كيستم؟!؟!
وقتي اخبار اعلام كرد كه كارمندان مراكز دولتي بعلت بارش برف تعطيل، نميدونستم از خوشحالي زمين چنگ بزنم يا به هوا بپرم ![]()
اما چشمتون روز بد نبينه
نمي دونم چي شد كه مامان جان منو با كارگران افغاني اشتباه گرفتن ![]()
اولين روز با گوشزد اين مطلب بنده رو از خواب بيدار نمودند:
بلندشو بلند شو امروز كه خونه اي اين اطاقت رو يه كم تر و تميز كن.
آخ كه تو چقدر شلختهاي
نمي دونستم از روي ميز كامپيوترم شروع كنم يا از كمدم .... شايدم از كتابخونه شروع مي كردم، بهتر بود يا شايدم از زير تختم ![]()
خلاصه ميز، كتابخونه و كمد تر و تميز شد و نوبت به زير تخت رسيد. به سمساري گفته بود برو كنار من جات واستادم ![]()
اولش يه دكمه پيدا كردم كه مربوط به پالتو پارسالم بود. اونقده خوشحال شدددددددددددددم
حالا دو تا پالتو دارم. آخه ما دكمه پالتوم كنده مي شه، ميندازيمش بيرون
كلا ما ثروتمندا اين مدليم ![]()
بعدش يه قاشق
باور كنيد اين يكي كار من نبود .... من مطمئنم كه از توطئههاي داداش جان بوده
و خلاصه كلي چيز ميز پيدا كرديم تا اينكه .............
![]()
يه جعبه كفش كه يادگاريهاي دوران دبيرستان و دانشگاه رو توش گذاشته بودم.
ياد دوستان گرامي
و يه دفعه چشمم به كيف پول چند سال پيشم افتاد ![]()
اگه بدونيد چي ديدم ![]()
باورتون نمي شه ............. توش يه ۵۰۰ تومني بود ![]()
عصرش كه با داداشم رفتيم يه دور بزنيم بهش گفتم:
۵۰۰ تومن من بدم، ۵۰۰ تومن هم تو بده، لبو بخريم ![]()
طفلكي داشت شاخ درمياورد ..... آخه تا حالا از اين دست و دلبازي ها از من نديده بود! ![]()
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند،
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!
پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%
(رهبري) Leadership
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%
*
پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟
(نگرش) Attitude
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
*
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.
نگرش همه چيز را عوض ميکند،
نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...
بعد از اينكه تقريبا يه ۵-۴ باري زنگ خورد همسرش گوشي رو برداشت:
من: سلام، ببخشيد مزاحم شدم، مهناز جون هست؟
همسرش: عجب آدم هايي پيدا مي شن
يه نگاه به ساعت بندازيد
اين چه وقت زنگ زدنه ![]()
و بعد گوشي رو محكم كوبيد زمين ![]()
و من دقيقا مثل برق گرفته ها
هاج و واج به ساعت ديواري ميخكوب شدم
ساعت دقيقا ۶:۱ غروب بود.............. يعني دير وقت بود!!!
ساعت حدود ۸:۳۰ شب، موبايلم زنگ زد.
مهناز: الهي من قربونت برم
ترو خدا ببخشيد
من:
ميشه بگي اون جا چه خبره ![]()
مهناز: اين عليرضا ديونه اونقدر خسته است كه اصلا زمان رو كلا قاطي كرده، تو كه زنگ زدي فكر كرده ساعت ۶ صبح
ترو خدا ببخشيد، خودشم هم كلي شرمنده است
من:..............
مهناز:................
من:...............
مهناز:..................
مثلا مي خواستم يه چند روز آپ نكنم، ولي مگه اين ملت مي زارن ![]()
صبح در حال نوشيدن صبحانه با همكاران گرامي بوديم
كه يهو صداي دلخرش آبدارچي محترم كه مي فرمودند:
نه داداش فكر كردي چي!!! اصلا ربطي به جنابعالي نداره!!! و..... ![]()
![]()
و پشت سرش يكي از همكاران بسيار محترم كه از جميع مهندسين شركت هستند با حالتي بسيار كج و كوله وارد پارتيشن شدند ![]()
و دقيقا پشت سرش هم يكي ديگه از همكاران كه او هم از جميع مهندسين ولي از نوع بچرخ تا بيكار نباشي
وارد پارتيشن شدند.
و اما جريان.......
طفلك همكار محترم اولي ديروز در حالي شب به منزلش مي رسه كه نمي دونسته موبايلش رو كجا گذاشته و از طرفي هر چي به موبايلش زنگ مي زده مي ديده كه خاموشه ![]()
خلاصه صبح در حالي از منزل خارج مي شه كه قصد بر اين داشته كه بره سيم كارتش رو بسوزونه ولي قبلش تصميم مي گيره يه سري هم به شركت بزنه.
و حالا جريان گم شدن موبايل........
آبدارچي محترم ديروز ميان سر ميز جناب آقاي مهندس مي بينن كه آقاي مهندس رفتن و موبايل روي ميز جا مونده، موبايل رو برداشته، خاموش كرده و در يكي از كابينت هاي آبدارخانه جاسازي مي كند ![]()
و امروز صبح كه همكار بخت برگشته از همه جا بيخبر مياد تا بلكه در اداره فرجي پيدا شود، آبدارچي به او اينگونه مي فرمايد:
موبايلت رو من ديروز روي ميزت پيدا كردم
بايد ۱۵ هزارتومن به من شيريني بدي
تا موبايلت رو بدم.
در ابتدا تصور بر اين مي رفت كه ايشان شوخي مي فرمايند ولي بعد معلوم شد جريان فوق العاده جديست و قصد گرفتن ۱۵هزار تومن بر قوت خود باقيست ![]()
همكار دوم هم به طرفداري از همكار اول وارد جريان شده بوده كه آبدارچي محترم به ايشان مي فرمايند:
اصلا به شما چه ربطي دارد آقا..... من موبايل رو پيدا كردم و بايد شيريني بگيرم ![]()
خلاصه موبايل در ساعت ۱۰ صبح با يه عالمه دلخوري و....
به همكار محترم برگردانده مي شود. و هيچ كس بالاخره نفهميد كه آيا ۱۵هزارتومن داده شد يا نه ![]()
ولي من هنوز گيجم كه مگه ما با هم همكار نيستيم پس اين حرفها يعني چي!!!!![]()
ديروز عصر يه مقاله در مورد آب درماني و اينكه چقدر آب براي بدن مفيد و خوردن روزي ۸ ليوان آب براي بدن لازم و ضروري خوندم.
براي همين تصميم گرفتم هر روز خودم رو وادار كنم روزي ۸ ليوان آب به خورد اين بدن مبارك بدهم.![]()
صبح يه پارچ گل من گلي با خودم آوردم اداره و دادمش به جناب آقاي آبدارچي و ازش خواهش كردم كه از اين به بعد هر روز صبح روي ميز من پارچ آب بگذارند. بماند كه ايشون خيلي از اين فرمايش بنده استقبال نكردن آخه يه كار به كاراشون اضافه شد ![]()
خلاصه ما هم كه حسابي جو گير شده بوديم ساعت به ۱۰صبح نرسيده نصف آب پارچ رو چنان بلعيديم كه انگاري تا حالا توي عمرمون آب نديديم ![]()
حالا از اين به بعد رو داشته باش........... ![]()
ساعت حدود ۱۱صبح يكي از بروبچ اومد پيشم و گفت:
: با اين اوضاع چكار كنيم؟!؟! فكر مي كني امروز ما رو زودتر تعطيل كنن!! ![]()
ـ و من با تعجب گفتم چي رو چكار كنيم! براي چي بايد زود تعطيل شيم! ![]()
: مگه نمي دوني! ![]()
ـ چي رو! ![]()
![]()
: در اثر بارون زياد فاضلاب دستشويي ها پر شده و كل ۵ طبقه درب دستشويي ها بسته است
ـ منو مي گي شدم اين شكلي ![]()
حالا شما بفرمائيد با اين همه آبي كه ميل كردم + يك ليوان چاي بنده بي دستشويي چه كنم؟! ![]()
سليقه خانم هاي فاميل را مي پسنديد يا به شكاف بين نسل ها معتقديد؟ هر كدام كه باشيد بالاخره جايي در آداب و رسوم گير مي افتيد!
چي بايد ببريد؟
رفته بودم آبدارخونه براي خودم چايي بريزم (آخه آبدارچيهاي شركت ما نه اينكه خيلي فعال هستند، اصلا اجازه نمي دن ما كارمندا دست به سياه و سفيد بزنيم)! داشتم مي آومدم پشت ميزم كه يه دفعه با يكي از اين موجودات دو پا روبرو شدم
موهاش رو يه مدلي درست كرده بود كه انگاري صبح كله سحر دستش رو كرده بود توي پريز برق و از خونه اومده بود بيرون!!! ![]()
![]()
همون طوري كه داشتم با دقت تموم موهاش رو برانداز مي كردم و توي دلم از خودم سوالهاي جور وا جور در مورد اين كه چه جوري تونسته اون قسمت موش رو اون مدلي كنه و...........
جاتون خالي يه دفعه رفتم توي گلدون!!! ![]()
![]()
پام كه درد گرفت هيچ ..... الان هم جاش كبود شده، جاي هيچ نگراني نيست! بر و بچ هم كلي دست گرفته بودن و چپ و راست هي مي گفتن نكن اين كارا رو ما پيش ارباب رجوع هامون آبرو داريم ... بيخيال!!!
اما اين حرف بروبچ رو چه كنم: راستش رو بگو نكنه عاشقش شده بودي!!! ![]()