تبليغاتX
رامش <
پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد.

عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:

"بايد ازت عكسبرداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شكستگي نديده باشه"

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.

گفت: "زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!"

پرستاري گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم! او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:

"اما من كه مي‌دانم او چه كسي است!"

نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:55  توسط رامش  | 

براي يك گرگ ـ فروتني چقدر ابلهانه است.

من هرگز نمي بايستي تنها براي زنده ماندن، سگ سان دم تكان مي دادم.

ياغي ها ـ اگر تسليم شوند به مرگ نزديكترند. اينك، من تنها به تقليد گرگها سخن مي گويم. ديگر آن ياغي مغرور نيستم.

نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 13:57  توسط رامش  | 

من "دوشيزه مكرمه" هستم، وقتي زنها روي سرم قند مي سايند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يك سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده‌ام و احتمالا هيچ خوابي نمي بينم.

من "والده مكرمه" هستم، وقتي اعضاي هيئت مديره شركت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي‌كنند.

من "همسري مهربان و مادري فداكار" هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري‌اش ـ البته تا چهلم ـ آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس از چهارسال و دو ماه و سه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كند به من و دختر شش ساله‌ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهارسال پيش با كاميون قراضه‌اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت‌شان را بيهوده مي گذرانند.

من "مجيد" هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي‌ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من "ضعيفه" هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من "......" هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي كند و به غريبه مي گويد: "هفت....." دارد ـ خدا بركت بدهد. ـ 

من "مامي هستم"، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي كند.

من "مادر" هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم ـ آن روز به يك مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نكرده بودم. ـ

من "زنيكه" هستم، وقتي مرد همسايه، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود.

من "ماماني" هستم، وقتي بچه هايم خرم مي كنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من "ننه" هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محكم مي كنم.

من "خدمتكار" هستم، وقتي نوه ام خجالت مي كشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم، به آنها مي گويد من خدمتكار پيرشان هستم.

من "يك كدبانوي تمام عيار" هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و كمربندش را روي شكم برآمده اش جا به جا مي كند.

من "بانو" هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف كند.

من در ماه اول عروسي ام: "خانم كوچولو، عروسك، ملوسك، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و..." هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه كتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، " سليطه" هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين كهن بوم و بر "دليله محتاله، نفس محيله مكاره، مار،‌ ابليس،‌شجره مثمره، اثيري، لكاته و..." هستم.

دامادم به من "وروره جادو" مي گويد.

حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا مي زند.

من "مادر فولاد زره" هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا "كنيز" شما معرفي مي كند.

به راستي در اين ايران پهناور من كيستم؟!؟!

نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 10:38  توسط رامش  | 

وقتي اخبار اعلام كرد كه كارمندان مراكز دولتي بعلت بارش برف تعطيل، نمي‌دونستم از خوشحالي زمين چنگ بزنم يا به هوا بپرم

اما چشمتون روز بد نبينه  

نمي دونم چي شد كه مامان جان منو با كارگران افغاني اشتباه گرفتن

اولين روز با گوشزد اين مطلب بنده رو از خواب بيدار نمودند:

بلندشو بلند شو امروز كه خونه اي اين اطاقت رو يه كم تر و تميز كن.  آخ كه تو چقدر شلخته‌اي  

نمي دونستم از روي ميز كامپيوترم شروع كنم يا از كمدم .... شايدم از كتابخونه شروع مي كردم، بهتر بود يا شايدم از زير تختم

خلاصه ميز، كتابخونه و كمد تر و تميز شد و نوبت به زير تخت رسيد. به سمساري گفته بود برو كنار من جات واستادم

اولش يه دكمه پيدا كردم كه مربوط به پالتو پارسالم بود. اونقده خوشحال شدددددددددددددم  حالا دو تا پالتو دارم. آخه ما دكمه پالتوم كنده مي شه، ميندازيمش بيرون  كلا ما ثروتمندا اين مدليم

بعدش يه قاشق  باور كنيد اين يكي كار من نبود .... من مطمئنم كه از توطئه‌هاي داداش جان بوده  

و خلاصه كلي چيز ميز پيدا كرديم تا اينكه .............   

يه جعبه كفش كه يادگاري‌هاي دوران دبيرستان و دانشگاه رو توش گذاشته بودم.

ياد دوستان گرامي  

و يه دفعه چشمم به كيف پول چند سال پيشم افتاد

اگه بدونيد چي ديدم

باورتون نمي شه ............. توش يه ۵۰۰ تومني بود

عصرش كه با داداشم رفتيم يه دور بزنيم بهش گفتم:

۵۰۰ تومن من بدم، ۵۰۰ تومن هم تو بده، لبو بخريم

طفلكي داشت شاخ درمياورد ..... آخه تا حالا از اين دست و دلبازي ها از من نديده بود!

نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 13:26  توسط رامش  | 

حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند،

اگر

A B C D E F G H I J K  L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶

  (تلاش سخت)     Hard work

 H+A+R+D+W+O+R+K

 8+1+18+4+23+15+18+11=98%

 (دانش)        Knowledge

 K+N+O+W+L+E+D+G+E

 11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

  (عشق) Love    

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!

پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟

  (پول)     Money

M+O+N+E+Y

 13+15+14+5+25=72%

(رهبري) Leadership  

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

 12+5+1+4+5+18+19+9+16=89% 

*

پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟

(نگرش)       Attitude

 1+20+20+9+20+21+4+5=100%

*

اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

نگرش همه چيز را عوض ميکند،

  نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...

نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:39  توسط رامش  | 

ديروز نزديك ۶ غروب به يكي از دوستام زنگ زدم تا يه احوالي ازش بگيرم

بعد از اينكه تقريبا يه ۵-۴ باري زنگ خورد همسرش گوشي رو برداشت:

من: سلام، ببخشيد مزاحم شدم، مهناز جون هست؟

همسرش: عجب آدم هايي پيدا مي شن  يه نگاه به ساعت بندازيد  اين چه وقت زنگ زدنه

و بعد گوشي رو محكم كوبيد زمين

و من دقيقا مثل برق گرفته ها  هاج و واج به ساعت ديواري ميخكوب شدم  ساعت دقيقا ۶:۱ غروب  بود.............. يعني دير وقت بود!!!

ساعت حدود ۸:۳۰ شب، موبايلم زنگ زد.

مهناز: الهي من قربونت برم  ترو خدا ببخشيد  

من:‌  ميشه بگي اون جا چه خبره

مهناز: اين عليرضا ديونه اونقدر خسته است كه اصلا زمان رو كلا قاطي كرده، تو كه زنگ زدي فكر كرده ساعت ۶ صبح  ترو خدا ببخشيد، خودشم هم كلي شرمنده است  

من:..............

مهناز:................

من:...............

مهناز:..................

نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 11:38  توسط رامش  | 

مثلا مي خواستم يه چند روز آپ نكنم، ولي مگه اين ملت مي زارن

صبح در حال نوشيدن صبحانه با همكاران گرامي بوديم  كه يهو صداي دلخرش آبدارچي محترم كه مي فرمودند:

نه داداش فكر كردي چي!!! اصلا ربطي به جنابعالي نداره!!! و.....

و پشت سرش يكي از همكاران بسيار محترم كه از جميع مهندسين شركت هستند با حالتي بسيار كج و كوله وارد پارتيشن شدند  و دقيقا پشت سرش هم يكي ديگه از همكاران كه او هم از جميع مهندسين ولي از نوع بچرخ تا بيكار نباشي  وارد پارتيشن شدند.

و اما جريان.......

طفلك همكار محترم اولي ديروز در حالي شب به منزلش مي رسه كه نمي دونسته موبايلش رو كجا گذاشته و از طرفي هر چي به موبايلش زنگ مي زده مي ديده كه خاموشه

خلاصه صبح در حالي از منزل خارج مي شه كه قصد بر اين داشته كه بره سيم كارتش رو بسوزونه ولي قبلش تصميم مي گيره يه سري هم به شركت بزنه.

و حالا جريان گم شدن موبايل........

آبدارچي محترم ديروز ميان سر ميز جناب آقاي مهندس مي بينن كه آقاي مهندس رفتن و موبايل روي ميز جا مونده، موبايل رو برداشته، خاموش كرده و در يكي از كابينت هاي آبدارخانه جاسازي مي كند

و امروز صبح كه همكار بخت برگشته از همه جا بيخبر مياد تا بلكه در اداره فرجي پيدا شود، آبدارچي به او اينگونه مي فرمايد:

موبايلت رو من ديروز روي ميزت پيدا كردم  بايد ۱۵ هزارتومن به من شيريني بدي  تا موبايلت رو بدم.

در ابتدا تصور بر اين مي رفت كه ايشان شوخي مي فرمايند ولي بعد معلوم شد جريان فوق العاده جديست و قصد گرفتن ۱۵هزار تومن بر قوت خود باقيست

همكار دوم هم به طرفداري از همكار اول وارد جريان شده بوده كه آبدارچي محترم به ايشان مي فرمايند:

اصلا به شما چه ربطي دارد آقا..... من موبايل رو پيدا كردم و بايد شيريني بگيرم

خلاصه موبايل در ساعت ۱۰ صبح با يه عالمه دلخوري و....  به همكار محترم برگردانده مي شود. و هيچ كس بالاخره نفهميد كه آيا ۱۵هزارتومن داده شد يا نه

ولي من هنوز گيجم كه مگه ما با هم همكار نيستيم پس اين حرفها يعني چي!!!!

نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 14:47  توسط رامش  | 

ديروز عصر يه مقاله در مورد آب درماني و اينكه چقدر آب براي بدن مفيد و خوردن روزي ۸ ليوان آب براي بدن لازم و ضروري خوندم.

براي همين تصميم گرفتم هر روز خودم رو وادار كنم روزي ۸ ليوان آب به خورد اين بدن مبارك بدهم.

صبح يه پارچ گل من گلي با خودم آوردم اداره و دادمش به جناب آقاي آبدارچي و ازش خواهش كردم كه از اين به بعد هر روز صبح روي ميز من پارچ آب بگذارند. بماند كه ايشون خيلي از اين فرمايش بنده استقبال نكردن آخه يه كار به كاراشون اضافه شد

خلاصه ما هم كه حسابي جو گير شده بوديم ساعت به ۱۰صبح نرسيده نصف آب پارچ رو چنان بلعيديم كه انگاري تا حالا توي عمرمون آب نديديم

حالا از اين به بعد رو داشته باش...........

ساعت حدود ۱۱صبح يكي از بروبچ اومد پيشم و گفت:

: با اين اوضاع چكار كنيم؟!؟! فكر مي كني امروز ما رو زودتر تعطيل كنن!!

ـ و من با تعجب گفتم چي رو چكار كنيم! براي چي بايد زود تعطيل شيم!

: مگه نمي دوني!

ـ چي رو!

: در اثر بارون زياد فاضلاب دستشويي ها پر شده و كل ۵ طبقه درب دستشويي ها بسته است

ـ منو مي گي شدم اين شكلي

حالا شما بفرمائيد با اين همه آبي كه ميل كردم + يك ليوان چاي بنده بي دستشويي چه كنم؟!

نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:50  توسط رامش  | 

سليقه خانم هاي فاميل را مي پسنديد يا به شكاف بين نسل ها معتقديد؟ هر كدام كه باشيد بالاخره جايي در آداب و رسوم گير مي افتيد!

بخواهيد و نخواهيد، شتري است كه در خانه تان مي خوابد. حتي اگر خانه نداشته باشيد!
به فرض هم كه چند سالي را به بهانه درس خواندن و سربازي  و كار پيدا كردن  و امثال آن بتوانيد سر خانم والده و همشيره و عمه و خاله محترمه و البته ريش سفيدهاي فاميل گول بماليد،  اما آخر سر بايد كوتاه بياييد. يعني دست خودتان نيست. بالاخره بايد آستين هايتان را بالا بزنيد و برويد خواستگاري. اگر هم نزنيد، برايتان بالا مي زنند. پس بهتر است راه و رسمش را ياد بگيريد تا وقتي در مقابل عمل انجام شده قرار مي گيريد، زياد! سوتي ندهيد. (گفتم زياد سوتي ندهيد، چون در هر صورت سوتي مي دهيد!)
 
انواع بله گيري
 
خواستگاري سنتي:خانم هاي فاميل به خصوص مادر و خواهر آقا  داماد، دختري را مي بينند و براي گل پسرشان نشان مي كنند.
توصيه: اگر سليقه خانم هاي محترمه را مي پسنديد، كه فبهاالمراد، اما اگر نمي پسنديد و به شكاف بين نسل ها معتقديد! از همان اول آب پاكي را بريزيد روي دستشان. چون اگر اين كار را نكنيد حالا حالاها به نتيجه نمي رسيد. هم خودتان را خسته مي كنيد، هم خانم هاي محترمه را.

خواستگاري فاميلي: فرآيند ورانداز كردن در طول ساليان دراز كه دختر خانم از همه جا بي خبر در حال بزرگ شدن بوده توسط خانم ها صورت گرفته است. نوع ديگري از خواستگاري فاميلي هم وجود دارد كه البته نيمه منسوخ است. آن هم همان نشان كردن دختر و پسر از كودكي ـ و حتي شايد قبل از به دنيا آمدن ـ است.
توصيه: نشان كردن را كه كلا بي خيال شويد. اما در مورد حالت اول به توصيه هاي مربوط به خواستگاري سنتي توجه بفرماييد.

خواستگاري تلفني: دخترم قدت چقدره؟  پوستت سفيده يا سبزه اي؟  انگشتات خپله يا كشيده ست؟
در اين نوع، يك نفر كه به خيال خودش آدم خيري است و نه خانواده عروس را درست و حسابي مي شناسد و نه خانواده داماد را، شماره تلفن خانه عروس خانم را به مادر آقا داماد مي دهد. سركار خانم مادرشوهر هم گوشي را برمي دارد تا به مادر عروس زنگ بزند. اگر از بخت خوش يا شايد هم بد، خود دختر خانم گوشي را بردارد ممكن است با چنين سوالاتي مواجه شود. تازه حرف هاي جالب تري هم قابل پيش بيني است. مثل فسنجون رو شيرين درست مي كني يا ترش؟ آخه پسرم غذاي شيرين دوست نداره! ...
توصيه: جسارت است، اما اگر بخواهيد اين طوري ادامه بدهيد آرزوي ازدواج موفق را به گور خواهيد برد! از ما گفتن.

خواستگاري مدرن!: تفاوت عمده اين خواستگاري با انواع قبلي در اين است كه در اين مورد خود شاه  داماد همسرش را انتخاب مي كند.
بعد از توافق اوليه، خانواده ها وارد قضيه مي شوند كه معمولا هم نقش تزييناتي! دارند.
توصيه: انگار شما خيلي به شكاف بين نسل ها معتقديد. اشكال ندارد. خيلي هم خوب است. اما گرچه خودتان هم خوب مي دانيد كه نظرتان عمرا تغيير نخواهد كرد، ولي مشورت با بزرگ ترها را از دست ندهيد.

خواستگاري اينترنتي: اين يك جور بلاي تكنولوژي است!  علاوه بر سايت هاي متعدد اينترنتي اعم از خارجي و داخلي كه شما را براي همسريابي كمك مي كنند، چت روم ها هم مدت ها است كه به محلي براي اين امر خجسته! تبديل شده اند. موارد زيادي وجود دارد كه با همان چت كردن و يا نهايتا تلفني يا voice chatيك دل نه صد دل [...] و مابقي ماجرا. در مورد نحوه كسب اجازه در اين نوع خواستگاري هم اطلاعات دقيقي در دست نيست. يك نمونه واقعي خواستگاري اينترنتي، در حدود سه سال پيش به ازدواج يك دختر 20 ساله ايراني با يك مرد 50 ساله پاكستاني الاصل مقيم سوييس انجاميد كه به علت مشكلات قانوني مجبور شدند عقد خود را در قبرس به ثبت برسانند!
توصيه: بعضي ها كتاب را هم مي ترسند از اينترنت بخرند، آن وقت شما.... لااقل وقتي با طرف قرار ملاقات مي گذاريد حواس تان باشد كه يك وقت دخترخاله اي، دخترعمه اي چيزي از آب در نيايد كه سوتي بشود!

خواستگاري غيابي: عروس خوش بخت اجازه دارد عكس آقا داماد را ببيند و توصيفاتش را هم از مادر جان و خاله جانش بشنود چون ايشان در خارجه تشريف دارند.
توصيه: به اين توجه داشته باشيد كه توصيفات ديگران ممكن است از نوع سوسكه به بچه اش مي گه قربون دست وپاي بلوريت بروم باشد.

خواستگاري معكوس!:اين داماد است كه انتخاب مي شود، گاهي توسط عروس خانم و گاهي هم توسط پدر عروس خانم. در حالت اول اگر قضيه جدي شود، نهايتا باز داماد خواستگار رسمي خواهد بود. به احتمال زياد هم كسي از قضيه بو نخواهد برد و باز هم مادر داماد به خيال اين كه اين پسر او است كه هوايي شده از مادر عروس اجازه مي گيرد. تازه ممكن است مادر عروس افه هم بگذارد!
توصيه: از آن جايي كه پدرها دخترشان را خيلي دوست دارند، معمولا در شرايطي دست به اين نوع از خواستگاري مي زنند كه آقاي داماد خيلي چشم شان را گرفته باشد.قضيه را جدي بگيريد. مطمئن باشيد كه حداقل ارزش فكر كردن را دارد.

چي بايد ببريد؟

 
براي اولين جلسه معارفه دو خانواده، معمولا خانواده داماد يك جعبه شيريني همراه مي برند. در جلسه خواستگاري علاوه بر شيريني بايد سبد گل يا دسته گل هم ببريد.
براي جلسه بله برون، بايد پول بيشتري براي شيريني خرج كنيد، چون مهمان ها بيشتر خواهند بود. بعضي ها هم براي بله برون به جاي شيريني كيك مي برند. سبد گل بله برون هم پر و پيمان تر خواهد بود.
در جلسه بله برون خانواده داماد به عروس هديه هم مي دهند. اين هديه در حالت ساده شامل يك قطعه طلا و يك قواره پارچه چادري و يك قواره پارچه پيراهني است.
 
سفارش هايي براي روز خواستگاري
 
بهتر است كه شما آخرين نفر وارد خانه عروس بشويد. ضمنا يادتان نرود كه كفش هايتان را جفت كنيد. ديگر داريد بزرگ مي شويد!
زياد در و ديوار را نگاه نكنيد. عين بچه خوب سرتان را بيندازيد پايين. بعدا براي تماشاي در و ديوار اين خانه وقت زياد داريد.

اعتماد به نفس تان را به خصوص در جلسه بله برون حفظ كنيد. اگر مرحله گفت وگو را درست و موفق گذرانده باشيد، كار را تمام كرده ايد. پس نگران هر حرفي كه ممكن است در بله برون بشنويد نباشيد و با آرامش و اطمينان با آن برخورد كنيد.
با عرض شرمندگي، در جلسه خواستگاري انگشت مبارك را به هيچ وجه داخل بيني تان نكنيد.
اجازه بدهيد بزرگ ترها با خيال راحت حرف هايشان را بزنند. بيشتر وقت جلسه به حرف هايي در مورد سياست و فوتبال و آشپزي و خاطرات سال هاي دور خواهد گذشت! اما وقتي در مورد اصل موضوع صحبت مي كنند به دقت حرف هايشان را گوش كنيد. اگر هم احساس كرديد كه جايي به ضرر شما صحبت مي كنند، آرامش خودتان را حفظ كنيد.
اگر منتظريد كه عروس خانم به شما چاي تعارف كند و شما با دست لرزان آن را برداريد، معلوم است كه خيلي سريال ايراني تماشا مي كنيد؛ چون لااقل در نيمي از خواستگاري ها اين اتفاق نمي افتد و چاي را كس ديگري تعارف خواهد كرد.
چون معمولا وقت نوشيدن چاي در اول جلسه است و هنوز يخ دو خانواده آب نشده، سكوت شديدي برقرار است. پس مواظب سر و صداي چاي خوردن تان باشيد!
در مورد ميوه خوردن هم توصيه ها مشابه چاي خوردن است. ترجيحا خيار نخوريد! چون معمولا درست در لحظه اي كه شما خيار را گاز مي زنيد همه ساكت مي شوند!
 
و اما يكي از رسوم ها رو هم بگم و ختم جلسه.....
 
در بعضي قبايل شرق آفريقا چند نفر از جوانان با چوب به داماد حمله مي كنند. اگر داماد تا پانزده دقيقه تحمل كند كه هيچ و گرنه عروسي به هم مي خورد!
در بعضي قبايل جنوب آفريقا هم داماد با كمك چند نفر دختر مورد نظرش را مي دزدد و مخفي مي كند. بعد از چند روز به پدر و مادر عروس خبر مي دهد كه خواستگار دخترشان است. بعد از مشاجره لفظي، سرانجام داماد شيربهاي دختر را مي دهد و با او ازدواج مي كند.
خوب ديگه به سلامتي و خوشي به پاي هم پير شين
نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 14:46  توسط رامش  | 

چرا جديدا موهاتون رو اين شكلي مي كنيد؟! ......  آها مد ... يادم نبود!!!

رفته بودم آبدارخونه براي خودم چايي بريزم (آخه آبدارچي‌هاي شركت ما نه اينكه خيلي فعال هستند، اصلا اجازه نمي دن ما كارمندا دست به سياه و سفيد بزنيم)! داشتم مي آومدم پشت ميزم كه يه دفعه با يكي از اين موجودات دو پا روبرو شدم  موهاش رو يه مدلي درست كرده بود كه انگاري صبح كله سحر دستش رو كرده بود توي پريز برق و از خونه اومده بود بيرون!!!

همون طوري كه داشتم با دقت تموم موهاش رو برانداز مي كردم و توي دلم از خودم سوالهاي جور وا جور در مورد اين كه چه جوري تونسته اون قسمت موش رو اون مدلي كنه و...........

جاتون خالي يه دفعه رفتم توي گلدون!!!

پام كه درد گرفت هيچ ..... الان هم جاش كبود شده، جاي هيچ نگراني نيست! بر و بچ هم كلي دست گرفته بودن و چپ و راست هي مي گفتن نكن اين كارا رو ما پيش ارباب رجوع هامون آبرو داريم ... بي‌خيال!!!

اما اين حرف بروبچ رو چه كنم: راستش رو بگو نكنه عاشقش شده بودي!!!

نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 14:4  توسط رامش  |